دو نیمــه ی رویــــــــا

می ترسم بعد از این همه انتظار هردو باهم بیاید. تو و فراموشی...

to ke az avalesh jaye man 1ki dg tuye ghalbet bud nagu be man to harkari karde doroste nagu haghet bud to ke az esmamo eshgham hesamo ghalbam deleto kandi be cheshaye mane sakete bi kasi tanha    dari mikhandi...
  hamishe durugh migofti vase man mimiri begu ashegham nabudi toke dari miri
bekhoda hamash durughe ke mano doost dari{begu dusam dari}to ke ruye ghalbe man injuri pa mizari
 begu in durughe doost dashtanio in baram
baz begu bito mimiram begu duset daram
man ke inhame durughe toro bavar kardam
1dafe dg begu ke bar migardam
toke az un hame harfayi ke be to goftam chizi yadet nist
to ke mizario MIRI man inja mimunam ba cheshaye khis
toke azam gozashtan asune vasat mesle bazicham
chejuri behem migofti ke mesle ghadima asheghet misham

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

آن حرکت آخر پایت
که نمی‌دانست
پیش بیاید 
یا پس برود

می‌ماند
پشت در این خانه

مثل من

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

به عشق دیدنت منه دیوونه نشستم روی پله های خونه

امیدوارم تا وقتی بر میگردی نفس کشیدنو یادم بمونه

تو خونه وقتی دلتنگ تو میشم سراغ عکسای قدیمی میرم

یکی یکی می بوسم عکسامونو تورو می بینمت آتیش می گیرم 

صبوری کردم این سالا که رفتی شاید برم دیگه حالا که رفتی

چه قولایی که دادی عاشقونه چه حرفایی که باید و نگفتی

تازگیا خلوت این خونه رو دیدی مثل من این شبا رو تنهایی کشیدی

اما تو این خونه پر از امید بودم چشمامو دوختم به در هرگز نرسیدی

پیش خودت نگفتی من دلم بگیره پیش خودت نگفتی تنهایی بمیره

از پیش من رفتی گرفتی دست اونو قلب تو از من واسه همیشه سیره

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

چشاتو وا کنووو زل بزن بهم واسه دیدنت تا اینجا اومدم

اومدم بگم هنوز عاشقم زیر حرفای قدیمم نزدم

وقت رفتن به تو گفتم عشقم من یه روز دوباره بر می گردم

تو روزای دوری و تنهایی روز و شب فقط به تو فکر کردم

چقدر خوبه که دستامو تو دستای تو میزارم گریه

چه دنیایی تو چشماته چقدر دنیامو دوست دارم

چقدر خوبه که دستامو تو دستای تو میزارم گریه

چه دنیایی تو چشماته چقدر دنیامو دوست دارم

با نگاه مهربونت امشب به قشنگی شب مهتابه

خنده های پر از احساسه بعضی وقتا اخمتم جذابه

نمی دونم تو کی بودی اما من دیونه رو مجنون کردی

دلمو تو عشق تو گم کردم وقتی موهاتو پریشون کردی

چقدر خوبه که دستامو تو دستای تو میزارمگریه

چه دنیایی تو چشماته چقدر دنیامو دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

مراقب تو بودم غصه تو رو نبینه اما تو بی تفاوت فرق من و تو اینه

چند وقته میشه دیگه تو چشمات سادگی نیست

این زندگی کنارت شبیه زندگی نیست

من عاشق شدم با تو کنار تو آرامشوو تجربه کردم

تو میری دنبال زندگیتو این منم که تنها با دردم

فکر تو دور از اینجاست تو دیگه نیستی پیشم

من چه جوری بتونم باز عاشق کسی شم

دنیامو عاشقونه به پای تو گذاشتم

من از تو انتظاره این سردی رو نداشتم

من عاشق شدم با تو کنار تو آرامشو تجربه کردم

تو میری دنبال زندگیتوو این منم که تنهام با دردم

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

دنیای من بعد از تو نابوده بس کن برای رفتنت زوده

باید بفهمی مرد این خونه تا پای جونش عاشقت بوده

من بی قرارم اما تو خونسردی انگار نه انگار عاشقم کردی

گریم گرفت از بس صدات کردم 

من گریه کردم تا تو برگردی

برگرد آخه این جاده بن بسته

این جاده با تنهایی هم دسته

عشق و تو قلبت مومیایی کن

تا بغض این دیوونه نشکسته

اشکای ما همسن بارونه

این گریه سهم هر دوتامونه

با من بمون شیرین ترین لیلا

فرهادتو بدجوری مجنونه

ترکم نکن بی تو نمیتونم

من زندگیمو به تو مدیونم

من بی تو احساس بدی دارم

من بی تو من بی تو من بی تو حرفشم نزن جونم

من بی تو

من بی قرارم اما تو خونسردی انگار نه انگار عاشقم کردی

گریم گرفت از بس صدات کردم 

من گریه کردم تا تو برگردی

برگرد آخه این جاده بن بسته

این جاده با تنهایی هم دسته

عشق و تو قلبت مومیایی کن

تا بغض این دیوونه نشکسته

دنیای من بعد از تو نابوده بس کن برای رفتنت زوده

 

 

روزت مبارک عشقم

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

چه بی اندازه می خوامت چقدر زود عاشقم کردی

تـو از تو خلوت شبهام یه دنیا بغضو کم کردی

چه بی اندازه درگیره نگاه آسمونیتم

چه تو خواب و چه بیداری به دنیال نشونیتم

یه دنیا از تو ممنونم برای این همه شادی

چه سرشارم از عطر تو ، تو به من زندگی دادی

چه بی اندازه خوشحالم جهان مال منه  امشب

کسی خوشبختی مارو  بهم نمیزنه  امشب

چه بی اندازه آرومم چشات از عشق لبریزه

ببین امشب برای ما چقدر خاطره انگیزه

واسه این عشق "رویـــا"یی یه دنیا از تو ممنونم

توهم حس منو داری تو چشمات اینو میخونم

چه بی اندازه می خوامت چقدر زود عاشقم کردی

تـو از تو خلوت شبهام یه  دنیا بغضو کم کردی

چه بی اندازه درگیره نگاه آسمونیتم

چه تو خوب و چه بیداری به دنبال نشونیتم

یه دنیا از تو ممنونم برای این همه شادی

چه سرشارم از عطر تو ، تو به من زندگی دادی

چه بی اندازه خوشحالم جهان مال منه امشب

کسی خوشبختی مارو  بهم نمی زنه امشب

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

یک یادبود کوچیک از اکثر فیلم های ایرج قادری.

لطفا بخونید و اگه ایرادی داره بهم بگید.

امیر ایرج قادری

هوس کرده ام برایت بنویسم، می نویسم تا بدانی برای که قلب ها می تپند!

میخواهم تو را به عمق بودن بسپارم و از تو دوباره و دوباره بنویسم چرا که تو سرسپرده بودی.

میدانم صبح هنگام امروز( 91/2/17) خورشید سردتر از همیشه طلوع کرد و تو بی هیچ حرفی رفتی!

حالا رفیق! با توام می شنوی؟!! در دلم صدای شیون می آید، این را میدانم که هیچ کس نمی تواند بنویسد از مهربانیت... دلم نگران است و بی قرار.

می گویم دادا ...نکند تاریکی صداقت ما را گرفته است؟ می ترسم از یاد برده باشیم، می ترسم گم کرده باشیم مهربانی را.

میدانم که دگر قصه ها تکرار نخواهد شد، میدانم که تمام حرف و حدیث من تکرار غم بی فردائیست.

میدانم که تمام این سالها با زورقی شکسته برای رسیدن به هدف، از چهارراه حوادث گذشتی و بیدار در شهر ماندی.

با تک تازان صحرا، از میعادگاه خشم گذر کردی، خشم عقاب ها را فرونشاندی و رودخانه های وحشی را همچون ناخدای با خدا و با عطش طی کردی و فریاد در دهکده سر دادی و همه را دعوت کردی برای دیدن دشت سرخ، حتی آن دخترک بی حجاب ، مو سرخ را تا شعار می خواهم زنده بمانم را سر دهی.

مرگ در باران نبود اما چشمانمان خیس از باران است. حالا دیگر چه کسی برایمانماجرای جنگل تعریف کند و اتل متل توتوله بخواند برایمان؟؟؟!!! حالا دیگر کیست با چشمان سیاه که آرام کند این دلهای بی آرام را؟

حالا دیگر کیست به دو انسان بگوید مترس با این همه رابطه هنوز راه توبه باز است و می توان تار عنکبوت تنیده شده را گشود و این داغ ننگ را در انتهای همین بن بست دفن کرد و مثل گلی در شوره زار شکفت.

آی... نقره داغ‌مان کردی رفیق...!

میدانیم چگونه پنجه در خاک زدی تا مبادا شهرتـت را که سالها بخاطرش همچون پلنگ در شب جنگیدی و بر لبه تیغ ایستادی، این طغیانگران به تاراج نبرند و از تو نگیرند. 

میدانیم تحمل درد پشت و خنجر کشیدی و بت ها شکاندی پهلوان و دل خوش به سکهشانس نبودی.

حالا تو... تنها رفته ای ... جایمان خالی بود زمانی که این برزخی‌ها اینگونه برادر کشیکردند. اینجا همه بی قرار تو هستند.

این رسمش نبود، کاش یادمان می ماند که اینگونه در کوچه مردها یاد نگرفته بودیم.

راستی همه‌ی آنهایی که تو دوستشان داشتی برای بدرقه‌ات آماده بودند،اما صد حیف اینگونه غریب، بیگانه و بی نشان آرمیدی.

سام و نرگس، عمو فوتبالی، غلام ژاندارم، دکترو رقاصه، دوکله شق معروف، حتی آنترکمن ورپریده همگی تکرار کردیم گریستن را تا شاید تکرار شوی برایمان، چرا که تو سوگند سکوت را باور کردی و با طوطیا همسفر شدی و این گونه حکم تیر تو را اعلام کردند و به این سختی محاکمه شدی.

حالا دیگر رفته‌ای در سکوت وتنهایی. آژیر خطر زده شد و شلاق بی رحم زمانه جدایی را آغاز نمود، چلچراغ زندگیت دیگر سوئی ندارد فقط میدانیم چشمه ی آب حیات زندگیت زلال است و وجودت پاک.

پهلوان حالا که سینه چاک ایستادی و جان سخت دادی، حالا تو بزرگواری کن و ببخش تمام نامهربانی هایمان را و نگذار نابخشوده بماند تمام بی توجهی هایمان.

حالا دیگر  پاتو زمین نگذار، این قفس جای قشنگی نیست، خوب میدانی!

حالا تورا به پنجمین سوار سرنوشت می سپاریم و دیگر هیچ نمی گوئیم! هیچ ...

جز اینکه کاش میشد یکبار دیگر نگاهت کنیم.

رویـــــا 91/2/17

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

من زنم...وقتی خسته ام

وقتی کلافه ام

وقتی دلتنگم

بشقاب ها را نمی شکنم... ...

شیشه ها را نمی شکنم

غرورم را نمی شکنم

دلت را نمی شکنم

در این دلتنگی ها

زورم به تنها چیزی که میرسد

این بغض لعنتی است

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

این روزها تا بارون می‌زنه...

ناخود آگاه بدون چتر از خونه میزنم بیرون و میرم قدم میزنم...

نمیدونم چه مرگمه...!!!

شاید دلتنگم...

شاید نگرانم...

شاید غمگینم...

یا شایدم تنها....!

نمیدونم...

ولی‌ فکر کنم خیلی‌ داغونم ،چون...

بارون قطع می‌شه ولی هنوز صورت من خیسه !!

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

میخواهم امسال پای تمام سین ها را وسط بکشم...!!!

نه برای سفره ی عید، برای سفره ی زندگی...

میخواهم دوره هفت سین را قلم بکشم!!!

شاید گناه سرکه است که آدم ها ترش شدند..!!!

شاید سکه ..بهانه ی پول پرستی شده است!!!

شاید سماق بهانه شده که آدم ها سال ها برایمحبت دیدن سماق میمکند!!!

مگر سیب نبود که آدم را هوایی کرد تا بهشت را نادیده بگیرد!!!

نه هفت سین نه...!!!

نمیخواهم سبز بودن زندگی را با سبزه تلقین کنم...!!!

... هیچ سیری، قلب ها را از محبت سیر نمیکند...!!!

کاش واقعا زندگی با سمنو شیرین میشد!!!

هفت سین امسال بگذار این هفت سین نباشد..!!!

میخواهم حتی اگر هر حرف دیگری سفره شد اما این ها نباشند!!!

تمام این انتظار ها...

تمام این هفت سین ها...

تمام لباس ها...

خانه ها... نو شد!!!

برای چهار رقم تقویم که قرار است از نو آغاز شوند...!!!

پس افکار...

نگاه ها...

زندگی ها....

پس چرا انسانیت نو نمیشود!!!

نه به تقویم ها اعتباری نیست؛ کاش متحول میشدیم!!

نوشته شده در پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

گاهی وقتا دلم میخواد دیگه به گذشته فکر نکنم

محکم بغلش کنم

سرم رو بزارم رو سینه اش

چشم ها م رو ببندم

اروم باهاش حرف بزنم

بگم که چقدر دوسش دارم

بگم که حاظرم تو آغوشش جون بدم

مثل قدیما

ولی همیشه یه چیزی مانع میشه،

میدونی چی؟

اینکه دیگه تو بغلش جا نمیشم

اینکه دست هاشو برای کسِ دیگری باز کرده

اینکه بغل اش بوی خیانت میده

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

چه حریصانه لبانم را بوسیدی

و چه وحشیانه رختم را دریدی

و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم

اما کاش میفهمیدی که زن

تا عاشق نباشد

... نمی بوسد

نمی بوید

و تسلیم نمی کند رویاهای عریانیش را

نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

سکس

مشروب

سیگار

... ضجه

گریه

دعا

خدا

لعنتی تو با چه چیزی فراموش میشوی؟!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

می گـــــــم خـــداحافظ

که تـــو چشم تـَـــــــــر کنی و بگـــــــــی:

کجــا؟

مگه دست خودته این اومــدن و رفتــــن ؟

... که سفت بغلم کنی و بــگــــــی:

هیچ رفتــنی تــــــــــو کار نیست

همین جـا ، " به دلت اشاره کنی" ، جاته تا همیشه

آخـــــــــرِ سرش محکــــــــــم بگی:

شـیر فــَهم شــُد؟؟

و مَـــن، دل ضعفه بگیرم

از این همه عاشقانه های ِ محکمت . . .!

نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

" نــــذار برم "

یعنـــــــی بــرم گــــردون

سفــــت بغلـــــم کـــن

... ... ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و

بگــــــو :

" خدافــــظ و زهــــر مـــار

بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ

مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!

مــــــگه الکیــــــــه

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

من زنم

چکیده ی عشق .. مهر .. لطف آفریدگار

گاه .. تن داده به تمام سختی روزگار

من ضعیفه نیستم .. ای قویترین آفریده .. ای همدم

تمام قدرتم در نگاهم نهفته ..

... همه در قلبم

همیشه پا به پای تو .. در تمام دردسرهای دنیایی

پر از سکوت شدم .. پر از قناعت شدم .. پر از همراهی

بودنم اگر به چشم تو نمی آید .. برای چند لحظه حذف کن مرا از دنیایت

ببین بدون من .. بدون این همخانه

چگونه گرم میشود .. تمام زندگیت؟!؟

نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

ما هیچکدام خوب نیستیم !!

نه تو ،‌

که این‌همه بد نقش آدمهای خوب را بازی می‌کنی ...

نه من ،

که این همه خوب نقش آدمهای بد

نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

خسته ام از جنس قلابی ادم ها....

هـــی فلانـــی!

راهت را بگیر و بــرو...

حوالی من توقف ممنوع است!

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

امــــروز . . .

دوبار دلتنگ شدم !

یک بار برای تو...

و

یک بار برای تو !!!

... ... اول برای نداشتنت....

دوم برای نداشتنم....

دوستت دارم و

نداری ام !....

می روم....

و میدانم که تو زودتررفته ای....

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

تو روزهایت را

کنار

شبهای من گذاشتی

شاید

فانوسی باشد

به خانه ای

دریغ

ندانستی

این خانه را

ماه هم روشن نمی کند

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

قدمهایم را بشمار،

باور کن!

بی تو به جایی نرسیدم.

می دانم که از دستهای خالیم ،

معلوم است.

دوست دارم،

با چشمهای بسته،

گونه هایت که نمناک آخرین

بدرود است را ببوسم.

صدایم را شنیدی؟

سلام گفتم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

نخواستی که باشم

حرفی نیست ، کلامی هم

که در برابر تو من لالم !

حکم ، حکم تو است که همیشه حاکم بودی !

اما در عوض دل

ناشیانه خشت حکم کردی

من که جرأت بریدن ندارم می دانی

اما این را بدان که خشت حاکم برانداز است !

اینجور می گویند!

کاش نبود حکم نمی کردی !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

تجربۀ خوبیست

روزهای بدون تو

و شبهای عاری از صدایت.

بازگشتت استقبالی نخواهد داشت.

همانجا که هستی بمان

نوشته شده در دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

ین تو نیستی که مرا از یاد برده ای...
این منم که به یادم اجازه نمی دهم
حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند،
صحبت از فراموشی نیست...
صحبت از لیاقت است!!!!!!
نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

تو کیستی؟

هان؟

یادم آمد....

تو همانی که روزی با پاهایت آمدی

و نماندی و رفتی!!!

و من...

و من همانم

که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم

نوشته شده در دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

می دونی...

خیلی خوبه کسی رو داشته باشی، که براش مهم باشه

لباست اتو شده باشه و کفشات برق بزنه

کسی که وقتی از راه میرسی دم در منتظرت باشه

انگشتاشو فرو کنه لای موهات و زل بزنه تو چشمات

و وقتی دیر میای درو روت باز نکنه تا کلی التماس کنی

....

دلم برای همه ی اون روزها تنگ شده

نوشته شده در شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

تنها چند ثانیه از سالروز رفتنت گذشته است

برگرد

دیرنیست

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

زبانت کوک نمی شود

به آنچه ..

گوش من محتاج شنیدنــش است.!

.

.

.

چقدر تلخ است بعد از سال ها انتظار نیمه ی گمشده ات را " کامل " بیابی ...
نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

هنوزم مرا به جان تو قسم میدهند

میبینی ؟؟

تنها من نیستم که رفتنت را باور نمیکنم ... !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

روزهــــاست

از سقف لحظــــــــه هایم

یاد تو چـ ــ ــ ــ ــکه می کند
... ... .
.
.
اگر باران بند بیاید

از این خانه مــــــــــی روم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

گاهـی فــرار مـیـکـنــم ،

از فکـــر کــردن بـــه تـــو . . .

مــثـــل رد کـــردن آهنـــگی کـــه

" خـیـلــی دوسـتـش دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

رنجشی نیست

آدم‌ها همینند

خوبـــــند ولی‌ فراموش کار

می‌آیند

می‌ مانند

 می روند....

مثل مسافران کاروان سرا

مثل ازدحام بی‌ انتهای یک خیابان

کسی‌ برای بودن

نیامده

ونمی‌‌آید .....!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

 از کسانی که از من متنفرند سپاس آنها مرا قوی تر می کنند

از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم آنان قلب مرا بزرگتر می کنند

از کسانی که مرا ترک می کنند متشکرم آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست

از کسانی که با من می مانند سپاسگذارم آنان به من معنای دوست واقعی را نشان می دهند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

شاید خنده ات تداعی میکند

برای تو تمام

لحظه های سکوتت را

لحظه هایی که ،

جیغ میکشی...درون خود....

ولی ساکت تر از همیشه ای.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

تخیل کن

مرا در آغوش او

که لبانش را بر هرم سینه هایم گذاشته و

پیچک شده بر اندامم.

تخیل کن بوسه های وحشیانه تا سحر

... ... و عطش لذت یکی شدن را

که من تخیل کردم تو را و سوختم

حالا نوبت توست

تخیل کن مرا

در اغوش ملتهب او...! 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

فکرهای باکره ام
در آلودگی بستر نگاهت
مورد فجیع ترین تجاوز قرار گرفته اند
غوطه می خورم در هذیان های ذهن پریشانت
دست از جوانیم بردار
روزهای با تو بودن را عوق می زنم
دیگر نقاب ز چهره بینداز
گلویم
پر شده از یک حنجره فریاد
فریـــــــــــــــــــــــــــاد
فریــــــــــــــــــــــــــاد ...
راستی راه خانه ات را گم کرده ام
نشانی بده
شانه امنی را قرار بود برایم بیاوری
به من بدهکاری
خاطرت که نرفته؟
نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

گِل گرفته ام

تا اطلاع ثانوی درِ قلبم را

لطفا نگوید کسی: «دوستم داشته باش»!

... این یک قلم جنس را نداریم، تمام شد

من...تعطیلم!

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

سکوت می کنم

به احتــرام

آن همه حرف

که در دلم

مـُــــــــــــرد.

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

میـــــــان مانـــــدن و نمانـــــدن

فاصـــــــــله تنها یک حرفــــــ ساده بود

از قــــــول من

به بــــــاران بے امان بگو :

دل اگــــــر دل باشد ،

آبـــــــ از آسیابــــــ علاقــــــــه اش نــــمے افتــــــد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

چقدر سخته وقتی‌ همه سراغ کسی‌ رو ازت میگیرن

 که فقط تو میدونی‌ که دیگه نیست.

سخت ترش وقتیه که مجبوری لبخند بزنی‌ و بگی‌ ....... خوبه

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

مثل بادبادکــــــــی در دستانت شده ام،

به باد میسپاری ام ....

تو لذت میبری ؛
...
من دور میشــــــــــوم
نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

دل به دلم " ندادی"

دست در دستم "هم نگذاشتی"

پا به پا "با من نیامدی"

تو را به خدا برو.....

سر به سرم "نگذار

قولش را به بیابان داده ام
نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

بعضی از حرفا هستند...

پست نمی شن...

بغض میشن.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

سراغت را از خورشید گرفتم
سر آسمان روی دوشم خم شد
بغض کرده
نشانت را از ماه پرسیدم
سرش گیج رفت
زمین راهش را از یاد برد
نامت را در گوش دلم زمزمه کردم
بر سرم آوار شد
 
نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

می ترسم بعد از این همه انتظار

هر دو با هم بیایید ؛

تو

و فراموشی!...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

از اواخر خرداد بود که اومدی و فکر کنم موندی شدی...

27-28 خرداد بود که اومدم  استعفا بدم که تو جلوم سبز شدی و نگهم داشتی...

الان میدونی چند وقت از اون روز و از اون سفر شمال می گذره؟

هنوزم ته دلم یه چیزی بودنت رو فریاد میزنه.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

همیشه سکوتم به معنای پیروزی تو نیست ،
گاهی سکوت می کنم که بفهمی چه بیصدا باختی..
 
 
 
پ.ن: تولدم بود... شب قشنگی رو ساختی مهربوونم.
نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

هر شب بی چتر و بی حرف

خیس بارانهای ِتمام لبخند تو می شوم

باور کن

تن به غربت شنبه ی هیچ چتری نمی دهم

تا بیاییگریه
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

مثل کلیدی

که از گردن خود آویزان کرده ای!

با زنجیری بلند

که تا روی سینه هایت می آید

و با لالایی قلبت آرام میگیرد!

مرا همان جا بگذار!

مثل همان کلید!
نوشته شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

لازم نیست خودت را نگران کنی...

نه !

اصلا به ذهنت فشار نیاور ...

تا خاطراتت را پاک کنی..

من...

فراموش میشوم در انبوه روزمرگی هایت ...
نوشته شده در شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

زندگی را تو بساز ،

نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف

زندگی یعنی جنگ ، تو بجنگ

زندگی یعنی عشق ، تو بدان عشق بورز.
نوشته شده در چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

وقتی دوس پسرت باهات به هم میزنه اصلا نباید بی تربیتی کنی....
اصلا نباید بهش التماس کنی....
اصلا نباید بحث کنی...
بذار بره...
.
....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فقط 2 ساعت بعدش بهش یه اس بده بگو لطفا چند تا اس ام اس عاشقانه برام بفرس لازم دارمخنده
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

چگونه می توان در میان این همه دو رنگی و چندد رنگی،
رنگی به سپیدی یافت
رنگ سیاه را ندید
آه.. بین سیاه و سپید چندین طیف رنگیست
چگونه می توان طیف ها را ندید
تو رفتن را زمزمه کردی و من جاودانه بودنت را لرزاندم
تو سعی را نشانه گرفتی و من قدرتت را لرزاندم
تو دل را بهانه گرفتی و من دل را به بازی گرفتم
و آخر... هیچ!
تو می روی
تو میروی و من می مانم
من می مانم که شاید روزی به سراغم آیی
آه از حماقتم
آه از حماقتم...
نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

همیشه حقیقت چیز دیگریست.... حداقل برای تو....
چون تو بارها شنیده ای....
.
.
.
زنها هرگز؛ نمیگویند ترا دوست دارم ,
ولی وقتی از تو پرسیدند مرا دوست داری
بدان که درون آنها جای گرفته ای!

لارو شفکو
نوشته شده در پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

آدم‌ها می‌روند
چون بهانه‌ای برای ماندن ندارند
همان آدم‌ها برمی‌گردند
چون می‌فهمند
برای ماندن بهانه لازم نیست
نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

اون روزها زیاد گریه می کردی...

یادم هست...

حال فهمیدم که....

وقتی زندگی رو از یخ ساختی

دیدگانت زیاد بارانی می‌شود. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

چند روز است ...

دائم به زیر دل ات فکرمیکنم ...

...

خوشی ها دقیقا کجایش زدند ؟؟

که راحت قید همه چیز را زدی !!؟
نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

تانگوی عشق
فیلم شاهکار زیاد دیده ام
مادر ،علی خاتمی
گاو ،داریوش مهرجویی
پدر خوانده، فرانسیس فورد کاپولا
راننده تاکسی، مارتین اسکورسیزی و....
ولی فیلمی که تو برایم بازی کردی چیز دیگری بود
 
نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

دل نکندم ، عزیز  من !

ولی ..

دیگر خیالت برایم کافیست !! ...

نوشته شده در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

نمی خوای بیای؟

نمی خوای بنویسی؟

نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

طلسم دل تنگی هایم کلمه و نوشته نیست , صدا نیست ... در قلبم است

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

(I HATE YOU... BUT I LOVE YOU)

I HATE you, but I LOVE you

I can't stand the way you looked at me lately

Come BACK, even though we're not the same

And it feels like going nowhere, but I know where you are

It feels like going nowhere, but I have to MOVE On

I HAVE TO MOVE ON...‬

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

تمام غصه‌ها دقیقا از همان جایی آغاز می‌شوند که ترازو برمی‌داری می‌افتی به جان دوست داشتنت.
اندازه می‌گیری!
حساب و کتاب می‌کنی!
مقایسه می‌کنی!
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته‌ای
.........که زیادتر دل داده‌ای
که زیادتر گذشته‌ای
که زیادتر بخشیده‌ای
به قدر یک ذره
یک نقطه
یک ثانیه حتی!
درست از همان جاست که توقع آغاز می‌شود
و توقع آغاز همه رنج‌هایی است که به نام عشق می‌بریم.
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

وقتی از شرکت دارم بر می گردم و می بینم چراغ خونشون روشنه زنگ میزنم و می بینمش

وقتی میاد پیشم...

وقتی ساعت 12 شب زنگ خونه به صدا در میاد و اونو پشت در می بینم

انگار دنیا رو بهم دادن.

روزا وقتی سرکارم ... عکسش جلومه و همش دارم نگاش می کنم

به این فکر می کنم که خدا اونو زمانی وارد زندگیم کرد که قرار بود جای اون کسی دیگه باشه...

کسی از خود من... از وجود خودم...

اولین باری که دیدمش چند روز بیشتر نداشت... و حالا یه دختر خوشگل 6 ماهست...

یه دختر ناز کوپولو که دامن کوتاه پاش می کنم و بیرون می برمش...

خوبه که مامانش اجازه میده...

بهش غذا میدم براش لباس می خرم ...

تموم کارایی که یه مادر انجام میده.

وقتی دستامو باز می کنم و بقلم میاد وقتی نگام میکنه وقتی می خنده

وقتی بهش می گم خودتو لوس کن چشماشو می بنده و ذوق می کنه

دنیا شادیه که بهم میده... نگاش می کنم سفت فشارش میدم و بارها شده که توی آغوشمه و گریم گرفته...

اون هست که باعث میشه کمتر فکر کنم ... کمتر غصه بخورم ...

وقتی بقلم می شینه و هرچی که دست می زنی و میخواد

وقتی داری حتی چای میخوری سرشو میاره بالا تا بهش بدی

وقتی بقلت می شینه و غذا می خوره..

ایناس که ارومم می کنه

اون هست و باعث میشه که من دیگه غصه زندگیه گذشتمو نخورم...

تا دیگه غصه نخورم کودک من دیگر کنارم نیست...

 

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

در میان جنگل دور و دراز هیچ حیوان دیده ای هم جنس باز
هیچ شیری دیده ای در بیشه زار جمع شیران را کشد بالای دار
هیچ گرگی بوده کز بهر مقام،گرگها را کرده باشد قتل عام
هیچ ماری دیده ای با زهر خود،کشته ها بر پا کند در شهر خود
هیچ میمون ساخته بمب اتم،تا که هستی را کند از صحنه گم
دیده ای،دیده ای الاغی بار بر،مین گذارد کار زیر پای خر
هیچ اسبی دیده ای غیبت کند یا به اسب دیگر تهمت زند
هیچ خرسی آتش افروزی کند یا گرازی خانمان سوزی کند
هیچ گاوی دیده ای کز اعتیاد،داده گاو وگاوداری را به باد
نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

اینجا چقدر سنگینه...

چقدر غمگینه...

کسی هست اینجارو باهاش درست کنم؟

یعنی باهم درست کنیم؟

 

نوشته شده در شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات () |

وقتی نگاه تورو تو نگاهش دیدم

کاش میشد یه جوری می مُردم

من باید وقتی دیدم با اونی

پیش روت تیغو رو رگهام می بردم

دروغ بود همه حرفات دروغ بود

خدا میدونه با کی هستی این روزا

دروغ بود همه حرفات دروغ بود

حق من این نبود نه حقم این نبود

که تو بری و بمونم من تنـــــها

تو این دنیا بی مروت و پست بی رحم

نمیدونم باد حقمو از کی بگیرم

نفهمیدم که وعده های تو خشته خامه

تورو ساده باورت کردم این اشتبامه

تو به عشق پاکم تیغ و تبرتو زدی

داره سمت قلبم میچکه از طرف تو بدی

الان فقط خدا میدونه و نظاره گرته

که با کی داری می خندی و چه کی دورو ورته

تو رو نمی خوامت این حرف دل بیچارمه

واسه فشار این سختی تنهایی چارمه

یادت میاد بهم گفتی عزیزم

غیر ممکنه عشقتو دور بریزم

اخه مگه گناه من چی بود

چشمامو ترک کردی

رفتی و حالا می گی نمی شه برگردی

دروغ بود همه حرفات دروغ بود

خدا میدونه با کی هستی این روزا

دروغ بود همه حرفات دروغ بود

حق من این نبود نه حقم این نبود

که تو بری و بمونم من تنـــــها

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

این گریه نیست این سَهمَم از درده

سهم من از بغض نگاه تو

خواستم بیام اما دیگه دورم

از تو و قلب بی گناه تو

خیلی پشیمونم حلالم کن

با عشق تو بدجوری تا کردم

خیلی دیگه واسه جبرانشون دیره

این حقم خیلی خطا کردم

سزامه این تنهایی سزامه

که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم

سزامه این تنهایی سزامه

که پیش چشم تو همه ی خاطراتمون رو یک جا پرپر کنم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

به من حق بده

که میل به خوردن نداشته باشم

این بغض ها که

تو به خوردِ‌ من می دهی

سیر سیرم می کند
نوشته شده در یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

I'm callin' u

 

من تو رو صدا می کنم

 

When all my goals,my very soul

 

وقتی همه ی اهدافم، عینا" روح من است

 

Ain't fallin' through

 

واردش نمی شم

 

I'm in need of u

 

من بهت احتیاج دارم

 

The trust in my faith

 

اعتماد اعتقاد من است

 

My tears and my ways is drowing so

 

اشکهایم و ... در حال غرق شدن هستن

 

I cannot always show it

 

نمی تونم همیشه نشونش بدم

 

But don't doubt my love

 

اما به عشقم شک نکن

 

I'm callin' u

 

من تو رو صدا می کنم

 

With all my time and all my fights

 

با تمام زمان و درگیریهام

 

In search for the truth

 

در جستجوی حقیقت

 

Tryin' to reach u

 

تلاش برای دستیابی به تو

 

See the worth of my sweat

 

بهای تلاشم رو ببین

 

My house and my bed

 

خانه و تختم

 

Am lost in sleep

 

در خواب گم شده ام

 

I will not be false in who I am

 

من در این که کی هستی اشتباه نمی کنم

 

As long as I breathe

 

تا زمانی که نفس می کشم

 

Oh, no, no

 

I don't fear nobody &

 

من به هیچ کس نیاز ندارم

 

I don't call nobody but u

 

من از هیچ کس نمی ترسم

 

My one & only

 

یکی یدونه ی من

 

I don't need nobody

 

من به هیچ کس نیاز ندارم

 

I don't call  nobody but u

 

هیچکس جز تو را صدا نمی کنم

 

U all I need in my life

 

تو همه ی چیزی هستی که من در زندگی نیاز دارم

 

I'm callin' u

 

من تو را صدا می کنم

 

When all my joy

 

زمانی که تمام لذتم

 

And all my love is feelin' good

 

و تمام عشقم احساس خوبی بهم میده

 

Cuz it's due to u

 

چون این به خاطر تو هستش

 

See the time of my nights

 

وقت زندگی من رو ببین

 

My days and my nights

 

روزها و شبهام را

 

Oh, it's alright

 

آره، همه چی خوبه

 

Cuz at the end of the day

 

چون در پایان روز

 

I still got enough for me and my

 

هنوز برای خود خودم به اندازه کافی [وقت] دارم

 

I'm callin' u

 

من تو رو صدا می کنم

 

When all my keys

 

وقتی همه ی کلیدهام

 

And all my bizz

 

و همه ی کارهام

 

Runs all so smooth

 

آروم پیش میره

 

I'm thankin' u

 

ازت ممنونم

 

See the halves in my life

 

نیمه های زندگی من رو ببین

 

My patiens, my wife

 

آروم جانم، همسرم

 

With all that I know

 

با همه چیزی که می دونم

 

Oh, take no more than I deserve

 

بیشتر از اونی که لیاقت دارم بهم نده

 

Still need to learn more

 

هنوز باید بیشتر یاد بگیرم

 

Oh, no, no

I don't need nobody

 

من به هیچ کس نیاز ندارم

 

I don't fear nobody &

 

من از هیچکس نمی ترسم

 

I don't call nobody but u

 

هیچکس غیر از تو را صدا نمی کنم

 

My one & only

 

یکی یدونه ی من

 

I don't need nobody

 

من به هیچکس نیاز ندارم

 

I don't fear nobody &

 

من از هیچکس نمی ترسم

 

I don't call nobody but u

 

هیچکس غیر از تو را صدا نمی کنم

 

 

 

U all I need in my life

 

تو همه ی اون چیزی هستی که در زندگی به اون نیاز دارم

 

Our relationship, so complex

 

زندگی ما ،خیلی پیچیده اس

 

Found u while I was headed straight for hell in quest

 

زمانی پیدات کردم که داشتم مستقیم می رفتم سمت جهنم نیاز

 

You have no one to compare to

 

تو کسی رو نداری که باهاش مقایسه شی[تو بی رقیبی]

 

Ceuse when I lie to myself nothing  hidden from u'

 

چون حتی وقتی به خودم دروغ می گم چیزی از تو پنهان نمی مونه

 

I guess I'm thankful

 

حدس می زنم سپاسگذار بوده ام

 

Word on the street is u changed me

 

به زبون خودمون تو نمو عوض کردی

 

It shows in my behaviour

 

این تو رفتار من معلومه

 

Past present future

 

گذشته حال آینده

 

Lay it all out

 

تصور کن

 

Found my call in your house

 

زندگی من رو تو خونت روبراه کردی

 

And let the whole world know what this love is about

 

و گذاشتی تمام دنیا بدونن این عشق واسه چیه

 

Yo te quiero, te extrano, te olvido

 

عاشقتم، دلم برات تنگ شده، فراموشت کردم

 

Aunque nunca me has faltado, siempre estas conmigo

 

با اینکه تو هیچوقت نزاشتی من مایوس بشم و همیشه در کنارم بودی

 

Por las veces que he fallado y las heridas tan profundas

 

برای همیشه من شکست خوردم و عمیقا" تو رو آزار دادم

 

Mejor tarde que nunca para pedirte mil disculpas

 

بعدا" بهتر از هرگز است که بهت 1000 تا عذر خواهی بدم

 

Estoy gritando callado yo te llamo, te escucho, lo intento

 

به آرامی فریاد می زنم، صدایت می کنم،بهت گوش میدم،سعی می کنم

 

De ti yo me alimento

 

تو به من قدرت میدی

 

Cuando el aire que respire es violento y turbulento

 

وقتی هوایی که تنفس می کنم سنگین و شدید میشه

 

Yo te olvido, te llamo, te siento

 

من تو رو فراموش می کنم،تو رو صدا می زنم، تو رو احساس می کنم

 

Oh, no, no

I don't need nobody

 

من به هیچکس نیاز ندارم

 

I don't fear nobody &

 

من از هیچکس نمی ترسم

 

I don't call nobody but u

 

هیچکس غیر از تو را صدا نمی زنم

 

My one & only

 

یکی یدونه ی من

 

I don't need nobody

 

من به هیچکس نیاز ندارم

 

I don't fear nobody &

 

من از هیچکس نمی ترسم

 

I don't call nobody but u

 

من هیچکس جز تو را صدا نمی زنم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

چقدر دلم برای اینجا و نیمه ی دیگم تنگ شده

دلم صدای قلبت رو میخواد

یادت میاد؟

یا روی خاطره هامونم مثل من خاک خورده افتادن ١گوشه؟

نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

تمام حس نوشتن و گفتنم از بین رفته

خیلی وقت است که دیگر سکوت می کنم

تا شاید تو از سکوتم بخوانی عاشقانه هایم را...

ستاره شکسته شده ی زمین خورده ام ...

 شهاب آسمانیم...

تو بخوان تمام بغض و حرفم را از چشمان سیاهم...

بدون هیچ حرفی...

 

بانوت

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

اینجا...

کلبه ی دونفره ی دوستیمان بود.

یادت هست؟

یکسال گذشت...

ستاره شکسته من...

 

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

در خیال من بمان ،
 اما خودت برو ،
آنکه در رویای من است مرا دوست دارد ،
نه تو
نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

دیدی گفتم به دست میارمش ...

اینجا حالا مال خودمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ببینم.... راستی خودم یعنی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست
نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

تو مرا به آغوش می کشی ...

بوسه ای از لبهایت می دزدم ...

و تو آرام زمزمه می کنی :

" دوستت دارم "

و من می فهمم که ،

اینجا خود ِ رویاست !!
نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

دوست دارم

همینو بس

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

سلام عشق من سلام عزیز من

همین الان از بیمارستان رسیدم خونه احتمالا وقتی این پست رو میخونی

١ایمیل هم داری اون ایمیل شاید خیلی چیزارو بهت ثابت کنه

عشقم من تو رو دوست دارم و ثابت میکنم عشقم تو تنها کسی هستی که من دارم

میدونی مثل خواهر زادت منم الان دلم داره میسوزه ولی دارم تحمل میکنم

میدونی چقدر احساس تنهایی میکردم وقتی تو بیمارستان sms میدادم جواب نمیدادی؟

اشکال نداره عوضش دستم بهت برسههههههه

گازت میگیرم دیووووونههههه

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسسس

عاشقتم

 

 

این عکس و منظره رو نگاه کن ببین من ..نینیمون...دریا...ساحل...داریم میایم دنبالت

بوووس

نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

دلم برای تمام آن لحظه ها تنگ شده

نیمه ی من... نیمه ی دیگر من...

قرار نبود... قرار نبود اینگونه شود...

اینگونه سخت...این همه تنهاییی...

دلم برای تمام آن لحظه ها تنگ شده

برای تمام حرفها... محبتها..... خنده ها... گریه ها... اخمها و دعواها...

قرار نبود این همه تنهایی.

قول داده بودیم... خوانده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قول داده بودیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قول داده بودیم اما... )):

دارم خفه می شم...

دارم خفه میشم...

به کی بگم ... به کی بگم که تمام زندگیت شده بودم و تمام زندگیم شده بودی

به کی بگم که با تو یگانه شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به کی بگم که نیستی و همه چیز نیست شد....

تمام آن لحظه ها...

تمام آن روزها

شبها...

نفس ها

عشق ها

یکی شدن ها...

به کی بگویم که....

که دیگر نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ )):

فقط بگو...

بگو منو کم داری بگو... بگو کمی غم داری بگو...

بگو تو هم بی قراری یه لحظه آروم نداری

مثل یه ابر بهاری... بگو که هرشب می باری

بگو دلت برام تنگ شده همون دلی که میگن از سنگ شده

بگو دیگه طاقت نداری اشک روی چشمام بیاری

 

و ...

دیگر همه چیز در دست توست....

تویی که باید ثابت کنی.

فقط...

ثابت کن.. شــ‌ ... )):

نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

میدانم حالا ماههاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد...

این روزها دلم خیلی گرفته...

خیلی تنهام ... چند روزی هست که نیستی ... چند روزی هست که نیستم.

اینجا مدتی بود که خاک گرفته بود... خانه ی دوستیه دو نفره یمان...

حالا مدتهاست که نیامدی و نیامدم...

تمام نوشته ها رو بار دیگر خواندم...

نه یک بار نه... چند بار خواندم...

اما... .نبودی... نبودی تا ببینی گریه هایم را...

نبودی و ندیدی تمام بغضهایی که در تنهایی خودم خالی کردم...

نیستی ... نیستی ببینی روزها چگونه بر من گذشت...

فقط میدانم که نیستم... خوب نیستم...

همه چیز نامرتب... همه چیز داغون...

حتی... زندگی مشترکمان

حالا میدانم که نیستی و من هم....

قلبم خسته است.. .خسته ای که تازه داشت التیام می یافت... اما....

 

دیگرهیچ....

نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

شاعر که باشی ...

هیچ کس جدیّت نمی گیرد ...

حتی اگر بگویی " دوستت دارم " ...

می گویند : " وای ...

.

.

.

چه شعر زیبایی ... !! "
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط میخواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

فقط خواست نیممونو دیده باشیم

تمام لحظه های این تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش مارو برای هم نمیخواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میرم

تاوقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمی گم دلخورم تقدیرم اما

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دست ما می میره این عشق

تمام لحظه های این تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش مارو برای هم نمیخواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

میدونی چیه...

تو انگار دوست داری تنهام بذاری

تو دوست داری که تنها بمونم؟

تو دوست داری که تنهام بذاری؟

فکر میکنی خدا دوست داره تنها بمونیم؟؟؟

اصلا اگه اونم بخواد من نمیذارم

فردا هیچی نمیشه

هیچی نمیشه نیمه من...

به خدا هیچی نمیشه...

هرچی هم شد تا تهش هستم

تا تهش هستیم...

تا هروقت که... عشقمون همه چیزو شفا بده...

معجزه عشقمون رو ببینیم

انقدر میمونیم که همه چیز درست بشه

همون چیزی بشه که تو میخوای

ببین...

قول میدم

قول میدم تا تهش بمونم...هرچی که شد ... هرچی که میخواد بشه...

دیگه اینجوری نکن... دیگه برام اینجوری ننویس...دیگه اینجوری حرف نزن.

یادته بهم گفتی اگه برم تو هم چند دقیقه بعدش میای؟؟؟؟

حالا من میگم... هرجا بخوای بری منم میام...

مطمئن باش.

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

dige door shodim az ham faselehamun ziad shode zadio shekasti rafti deli ke asheghet shode...

kheyli bad kardi ba man delet az sango ahan raftio cheshm be raham..cheshm be raham

mage nagofti behet adat kardam mane sadaro begoo bavar kardam vase khatere to az hamechi gozashtam tanham gozashti ba khaterat akhe cheshm be rahetam ke bargardi fekr namikardam ke bar nagardi...

jaye to khaliye kash boodi pisham age nabashi divoone misham khabar nadari az halo rooze man bi to mimiram bargard pisham

mizaram az adamayi ke doro bare toan...mizaram az in bazi bade to man

to dore vazheye eshgh pas 1khat mikeshi

be man migofti shahab 1sharti mishe bast?

ke peyman bebandim ke ma male hamim ta gofti eshghet kojas begam bia haminjas

shayad eshtebahe vase hese etemade be nafs un badi nakarde vali ehtemalesh hast

soale bi javabe toam vasam azabe baz

boghze dele man bazam shode tarane saz bia kenaram naz toi tarane saz to khazoone delam  1eshghe bahari sakht

man toro miparastamet eyne bot hamishe moghadase baram eshghe to are bedoon

 harjayi bashi tahe dele mani are asheghetam ase piko take dele man*

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

میدونم همش بهونس یه دروغ تازه داری

بذار دردامو بگم بهت حالا که دوستم نداری

تو سرم بلا اوردی منو از ریشه سوزوندی

تازه جون گرفته بودم رفتی و پیشم نموندی

بذار این شبای اخر که برات ترانه میگم

بدون که ضربه خوردم حالا یه ادم دیگم

تو منو میخواستی اما به غریبه دل سپردی

خب میگی دوستم نداشتی چرا ابرومو بردی

میدونم دیگه نمیخوای عشقمو اروم اروم دارم از یادت میرم

به خدا قسم فقط میخوام بدونی بی تو و چشمای نازت می میرم

چه طور دلت اومد بشکنی قلبمو بری از پیش من

مگه من نبودم واست می مردم وقتی نبودی غمتو می خوردم

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

خداحافظ به شرطی که نبندی دل به رویاها...

خداحافظ همین حالا...

 

پ.ن: فردا روز قشنگیه برات.. مگه نه؟؟؟ خوش به حالت...
خوش باشی و برات بهترین هارو ارزو می کنم....

نوشته شده در جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

تولدت مبارک.

تو امسال تنها نیستی

قرارم نیست که تنها بمونی

یادت رفته؟؟؟؟؟؟؟

قولمون رو یادت رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه چیز به خودت و رفتارت بستگی داره.

من دیگه هیچی نمیگم...

من دیگه هیچی نمیخوام

 

تولدت مبارک عشقم.

 

پ.ن: تا حالا از خودت پرسیدی که چرا اولین لینک وبلاگم تویی؟؟؟

اصلا به این دقت کرده بودی؟

پرسیدی چرا عکست روی گوشیمه...

چرا شبا باید باهات حرف بزنم بعد بخوابم...

به دلتنگیام دقت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

میدونی امشب توی محل کارم

یه بغضی عجیب داشت خفم می کرد

یه بغضی که نمیدونم چی بود

فقط دیدم اشکم اومد...

باور نمی کنی؟؟؟ میدونم....

اما می تونی بری از نیلو... همونی که اون روز باهاش حرف زدی بپرسی

بری بپرسی و بگه که امروز چه حالی داشتم

یه حس دلتنگی و تنهایی عجیب که داشت خفم می کرد

یادته چیا میگفتم برای روز تولدت...

یادته چیا میخواستیم انجام بدیم...

اما...

اما...

آخه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه چی میتونم بگم..... گریه

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

امسال هم تنها تر از سال گذشته...

امسال هم بدتر از هرسال دیگه

چرا فکر می کردم امسال یه جور دیگه میشه؟؟؟

چرا فکر می کردم اونجور که دوست داریم پیش میره؟؟؟

امسال هم با کاری جدید که فقط به خاطر سرگرمی و فرار از هزارتا فکر و خیال دارم

خودمو سرگرم کردم

یک سال و یک ماه از مرگ پدرمون...

نزدیک شدن به چندمین سالگرد مادرمون...

تو توی اتاق و من توی تنهائی خودم...

بغضی که چندین بار خالی شد

صدایی شادی و خوشحالی همه و همه...

صدای غم و تنهایی من...

صدای گوشی که هیچ وقت در نیومد...

منتظر برای جوابی...

و نگرفتن هیچ جوابی.

امشب شب تولد نیمه منه...

نیمه که هیچ وقت نبود... هیچ وقت نیست...

امشب... یعنی منم متولد میشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امشب ....

امشب چرا تنها بودیم... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر برنامه داشتم چقدر نقشه داشتم

چقدر من سادم...گریه

چقدر من تنهام...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

azizam kheyli dooset daram azizam dooset daram khob midoni midonam ke

midoni bekhatere saboorit be khatere eshghet mamnoonam azat

vila to fasham bekhay barat mikharam concerte sasy mibaram az ro borje milad miparam faghat vaseye to man mimoonam

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

نه ادمم نه گنجشک

اتفاقی کوچکم

هربار می افتم

دو تکه می شوم

نیمی را باد می برد

نیمی را مردی که نمی شناسمش

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

ای دوچشمت سبزه زاران

گریه ات اشک بهاران

میروم غمگین و نالان

بهر من اشکی میفشان

ای سراپا مهربانی

ای نگاهت آسمانی

در دل نا مهربانم

شوق ماندن می نشانی

ترس اخر در کنارم خسته و آزرده گردی

با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی

میروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت

میروم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی

ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی

قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی

عاشق و چشم انتظاری

پاک و روشن چون بهاری

هرچه گفتم باورت شد

حیف از احساسی که داری

چشمه ای خشک و سیاهم

خسته ای گم کرده راهم

بگذر از من چون که دیگر

زشت و سرتا پا گناهم

ترسم اخر در کنارم خسته و آزرده گردی

با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی

میروم تا نشونم آواز باران دو چشمت

می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی

ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی

قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی

قصه ی تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی

من گنهکارم تو خوب و مهربانی... مهربانی... مهربانی...

 

پ.ن: اینو دوست داشتم برای خودم بنویسم...صدبار گوشش کردم.گریه

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

اخ... اخ... اخ...

که نمیدونی چه حسی اومد به سراغم وقتی

صفحه وبلاگمونو باز کردم تا نوشته هارو بار دیگه بخونم...

وقتی صفحه سفیدش باز شد... گریه

 

پ.ن: نیمه ی من... من دیوونم ... مگه نه؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

همش دارم همون اهنگی که برام فرستادی رو گوش میدم...

گوش میدم و گونه هامه که خیس میشه..

خیس خیس...

در اتاقو قفل کردم و روی تختم دراز کشیدم...

دست خودم...نیست ...

کنترل اشک چشام دست من نیست دیگه...

حالا که تنهاست...

بذار بباره... تا هروقت که دوست داشت...

بباره.

 

پ.ن: این زمان لعنتی... تمام نمیشه.گریه

پ.ن: تو نمیدونی من الان اینجا چی کار می کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گریه

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

نیمه ی من...

اخه چرا این جوری میشه...

ببین منو ... اخه تو چشامو ببین...

ببین من امروز سر کار نرفتم...

امروز شنبه بود مگه نه...

امروز هم... گریه

اخه چرا اینجوری میشه...

چرا این طوری...

تا ساعت ۴ بشه دارم دق میکنم ...

نمی گذره این ثانیه های لامصب نمی گذره...

تازه ساعت ٢:٣٣ بعداز ظهره...

تا ۴ ... چند سال مونده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم گرفته خیلی... چرا اینجوری می کنن...

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یکی نیست این چراهای منو جواب بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

 شبی با خیال تو همخونه شد دل

 نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل

نبودی ندیدی پریشونیهامو

فقط باد و بارون شنیدن صدامو

غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد

دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد

نه مرد قلندر نه آتش پرستم

فقط با خیالت شبها مست مستم

الهی سحر پشت کوها بمیره

خدا این شبها رو از عاشق نگیره

نه یک شب که هر شب دلم بیقراره

میخواد مثل بارون بباره بباره

شب دختر تنها همش یاد یار

پر از گریه ی تلخ بی اختیار

شب دختر تنها شب بی تو مردن

شب غربت و دل به مستی سپردن

شبهای جوونی چه بی اعتباره

همش بی قراری همش انتظاره

 

پ.ن: نمیدونم چرا الان  اینجام ... دلم میخواد همه چیزو خراب کنم...

شاید اومدم عقدمو سر این وبلاگ خالی کنم...نمیدونم.

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

من رو ویرون کنی ، آباد می شم

تو زندونم کنی ، آزاد می شم

آره مجنون می شم وقتی که تلخی

یک کم شیرین بشی ، فرهاد می شم

یک کم شیرین بشی ، فرهاد می شم

تو هر جا باشی دنبالت منم ، من

دیگه تقدیر امسالت منم ، من

اگر حافظ ، اگر قهوه ، اگر رمل

بگیر ، می بینی تو فالت منم ، من

می دونم عشق تو تاخیر داره

ولی اصرار من تاثیر داره

تو هم دیوونه ی من می شی آخر

تب مجنون بدون واگیر داره

تب مجنون بدون واگیر داره

من رو ویرون کنی ، آباد می شم

تو زندونم کنی ، آزاد می شم

آره مجنون می شم وقتی که تلخی

یک کم شیرین بشی ، فرهاد می شم

یک کم شیرین بشی ، فرهاد می شم

خیال کردی همیشه مهلتی هست

واسه نازت همیشه طاقتی هست

اگر من عاشقت باشم ، درسته

برای تو همیشه مهلتی هست

تو هر جا باشی دنبالت منم ، من

دیگه تقدیر امسالت منم ، من

اگر حافظ ، اگر قهوه ، اگر رمل

بگیر ، می بینی تو فالت منم ، من

می دونم عشق تو تاخیر داره

ولی اصرار من تاثیر داره

تو هم دیوونه ی من می شی آخر

تب مجنون بدون واگیر داره

تب مجنون بدون واگیر داره

من رو ویرون کنی ، آباد می شم

تو زندونم کنی ، آزاد می شم

آره مجنون می شم وقتی که تلخی

یک کم شیرین بشی ، فرهاد می شم

یک کم شیرین بشی ، فرهاد می شم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

Ahhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh

چرا اینجوری میشه...

چرا نمی شه مثل ادم حرف زد

مثل ادم زندگی کرد

مثل ادم با هم بود...

مثل همون دوتا ادمی که هیچ وقت دوست نداشتم بدون هم باشن

دوست نداشتن غم و ناراحتی همو ببینن

دوست دارم مثل اونا باشیم... ولی نمیشه...

خستم از این اوضاع  از همه چیز خستم...گریه

تا نیستیم که نیستیم

وقتی هم میایم اینه اوضامون...

یا من به درد نمی خورم یا اخلاقم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

چرا امروز اینجوری شد

من از صبح اصلا ازت خبر ندارم

یعنی امروز و امشب ازت خبر ندارم

میدونی چیه نیمه من...

این قدر تنها موندم که اشکم سرازیر شد و دلم گرفت

به خاطر همین اومدم اینجا برات نوشتم

نگران بودم... نگران تو...

صدای اونجوریت نگرانم کرد.

ترسیدم ... خیلی... خیلی زیاد

من امشب زود اومده بود خونه می خواستم پیش تو باشم.

ولی تو نبودی....

من امشب تنهام... خیلی ... خیلی تنهام...

دلم یه کم گرفته...

یه کم بی حوصله شدم...

فردا صبح زود باید برم سرکار...

اما تنها باید پاشم... حتی نیستی صدام کنی...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

از بعضی از ادمها می ترسم..

از حرف زدنشون

از خواسته هاشون

از انتظاراتی که دارن

از همه چیزشون...

میدونی همه مثل همن

روزها ادما ساعتها..

لحظه ها...

میدونی... نیمه من...

دلم میخواد باهات حرف بزنم

اما نمیدونم چی باید بگم از کجا شروع کن

کاش اونجوری که دوست داشتیم میشد

کاش می تونستیم کنار هم باشیم...

حداقل الان که دلم میخواد  و نیاز داشتم.

بعضی موقع ها احساس تنهایی می کنم.

 

پ.ن:بعضیا چه اروم میان تو زندگی ادم و چه اروم می رن... مهم این نیست... مهم اینه که موقعی که بهشون نیاز داری حداقل پیشت باشن و بعدش برن

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

برگشتم با همه آنچه داشتم برگشتم

خسته از همه‌ی بی تفاوتی ها

خسته ازهمه‌ی لجبازی‌های کودکانه

خسته از با خود بودن خسته از با تو نبودن

دلتنگی‌هایم شکل تو شده است. خواب‌هایم بوی تو را می‌دهد

دستم شبیه دستهایت شده

راستی دستهایمان چه شکلی بود؟

بال بال میزدم که برگردم. پرپر میشدم که ببینی ام

همه‌ی زندگی خلاصه شده بود در رسیدن و حالا که برگشته ام آیا مرا می بینی؟

آیا مرا نقاشی می کنی؟ آیا برایم باز هم می خوانی؟؟
برگشته‌ام با همه‌ی آنچه داشتم

نگو نمی‌شناسی‌ام

من شبیه دیروز توام و تو حالا شبیه دیروز من

اما تو دیروزی باش و بگذار من امروزی باشم.

و تو... نگاهم کن ... خیلی ... خیلی...

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

میدونی

خیلی سخته کلی حرف داشته باشی اما نتونی بزنی

کلی گریه داشته باشی اما یه شونه برای اینکه سرتو بذاری روش نداشته باشی

کلی دلتنگی داشته باشی... اما هیچ کس نفهمه و ندونه واسه چی...

کلی .... کلی ... کلی...

بازم کلی حرف که تا نوک زبونت میاد اما نمیتونی بیرون بریزی تا اروم شی...

حتی نتونی بنویسی...

وقتی که اشک توی چشام جمع میشه حتی نمیتونم بگم چرا؟

مثل الان...

این قدر دور شدم..

این قدر همه چیز عوض شده که همه اینارو نمیتونم بگم

نمیتونم بنویسم.

اینه مشکل من..

خستم... خسته...

دلم یه حال و روز جدیدمیخواد... یه زندگی جدید...

و این فکر چند روزه تو ذهنمه...

همیشه همین جوری می مونه...

هیچ کس نیست یه زندگی جدید بهت بده...

پس...

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

یه روز خوب من اون تا عمق شب  ساعت٢:٠٠

کجایی؟

١دور

٢دور

٣دور...

تو سبقت گرفتی رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

همه چیز سر من خراب میشه همه چیز...

تنهایی بزرگ راه... من...گریه...تماسه...

 

ایندفعه سبقت...آخ شیکست...دکتر ...گچ سبز...تنهایی خونه

سکوت مطلق ...بغض...آه ه ه ه

دلتنگی ...نفس نفس... سرع...تپش قلب سوزش...سرفه..خون...

گریه...تو..بی من...خیابان ها...شهر غریب...من شب تماس قطع...دکتر

٩:٣۵صبح اس ام اس ها...دلتنگی...حالات تهوع...

الان...هوا ابری...سرد..اتاقم...عکس ها...بوی پاستیل...دوباره بغض

خاطره ها دوشنبه عمل...مرگ...حتما...آزادی از خود...دلتنگی.. میدونم

تنفر از من داشتن حتی راضی به مرده شور رفتن زمانی عشقی بودم

الان .من.اینجا بغض...تا دوشنبه بعد به آرزوت میرسی

قصه همین دوشنبه تموم میشه کلاغه شاد به خونه میرسه کسی ناراحت نمیشه

زندگی ها ادامه پیدا میکنه...دیدی گفتم نمیذارم زودتر از من بری؟

حالا نوبت منه...

اینم آخرین آهنگ:به زبانی که خودم دوست دارم

in akharin talashame vase be dast ovordanet bavar kon in ghalbo naro in eltemase akhare cheghad mikhay to beshkani ghoroore in shekastaro harchi mikhay begi begoo ama nagoo behem...boro

in delo asheghesh nakon age mano doost nadari rahat begoo age mikhay ghalbe mano ja bezari delam por az shekayate ama sedam dar nemiad mitarsam az dastam beri kari azam bar nemiad

ax==>                                             

 

نوشته شده در جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

وقتی فکر میکنی که هرچی شنیدی یه دروغی بیش نبوده

وقتی مورد تحقیر و دعوای دیگران قرار میگیری

وقتی یه کسی که سه سال از خودت کوچیکتره حرف منطقی بهت میزنه

وقتی روت نمیشه توی چشمای مادرت نگاه کنی

و وقتی بهت میگن که بازیچه دست کسی بودی و...

وقتی میگن خودتو گول نزن...

وقتی میگن ادم باش درست فکرکن...

وقتی خودم همه چیزی که اتفاق افتاده رو می بینم

وقتی این همه راه میرم و بعدش مجبور میشم تنهایی ساعت ها توی خیابون راه برم

و گوشه پیدا کنم که بشینم و به حال خودم زار بزنم

وقتی هرکی ازخواهر و مادر و... زنگ می زنن و جواب نمیدم

یعنی روم نمیشه که جواب بدم

وقتی چشمت به یه کافی نت میخوره و یه امید برات پیدا میشه که حرفاتو بزنی

اون وقت تنها می تونی بگی که:

هنوز صدای گریه های رویایی که نیمه ای ندارد به گوش می رسد.

رویایی که خواب و رویا اورا از بر گرفته و ...

و دیوانه وار با خود تکرار می کند...

خداحافظ

خداحافظ نیمه ی گمشده ای که هیچ وقت پیدایت نکردم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

سلام عزیزم میدونم تا الان سر کار بودی خسته هستی ولی من دلم خیلی برات تنگ شد شاید نباید زودتر میومدم خونه...

عشقم خیلی دوست دارم پس از من نخواه که زندگی که توش نباشیو حتی تصور کنم...

دوست دارم عشقم زود بیا بوووووووووووووووسسسسسسسسسس

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

بی‌تو به سامان نرسم، ای سـر و سامان همه تو
ای به تـو زنـده همـه مـن، ای به تنم جان همه تو
مـن کـه بـه دریـاش زدم، تـا چــه کنی بـا دل مـن
تختـه و ورطـه همه تو ، ســاحــل و توفان همه تو
ای هـمـه دستـان ز تو و مستـی مستـان ز تو هم
رمـــز میـسـتـــان همـه تـو، راز نیـسـتـــان همه تو
همـتـی ای دوست که این دانه ز خـود سر بکشد
ای همــه خورشـیــد تـو و خـاک تـو بــاران همه تو
شــور تــو آواز تـویــی ، بــلـــخ تــو شـیــــراز تـویـی
جـاذبـه‌ی شـعــر تــو و گــوهـــر عــرفـــان همه تو
تـا بـه کجــایم بـری ای جذبـه‌ی خـون ، ذوق جنون
سلسله بر جـان همه من، سلسله‌جنبان همه تو

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

میدونی چیه ...

دلم یه شونه میخواد ...

یه شونه فقط برای گریه ...

دیگه هیچی نمیخوام هیچی ...

همین و بس... گریه

نوشته شده در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

من امروز من امشب قلب ٢تیکه؟

هه صد تیکه...

من نا خواسته؟چرا من؟ چرا اینهمه من؟

با اینهمه بازم باید لال بمونم چون کاریو که من نکردم گردن من میفته...

این دنیایی که داره رو سرم خراب میشه یه طرف دردام یه طرف رویام یه طرف

از اینکه واسه دیدنت التماس کنم...

سوختم..

شکستم...

همینطوری فقط داری میگی..

اینطوری پیشم بودی؟

گور بابای منو مامانمو خودم

واسه من ناراحت نشو

من....فقط اگه خواستم بیای فقط خواستم خوشحال...

ولی...

بس میکنم چشم

صداش اومد؟

چیزی نبود ٢تیکه شد ٢تیکه که این حرفارو نداره...

باشه

...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

ببین ژله ی من...

ما قراره باهم یه کاری رو انجام بدیم..

یعنی میخوایم یه چیزی رو باهم شروع کنیم...

میدونم که میدونی چیه؟

میدونم که میخوای ؟

پس...

هیچ چیز... و هیچ دلیلی و هیچ کس نمیتونه جلوی منو تورو بگیره...

خب...

سختی ... بیماری... تنهایی.. هیچ چیز دلیل نمیشه... که تو بخوای ناراحت باشی...

فقط اینو بدون...

من هستم....

همیشه...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

دخترم!
در هر زندگی ای حتی بدبخت ترینش چیزی برای لذت بردن برای خندیدن برای دوست داشتن وجود داره
...
امضا.پدر آینده ات

پاستیل جونم سرما خوردم عجیب میدونی که... ببین تو رفتی حمام اینارو خوردم.

راستی اینارو که داری میزنی به خودت ... دلم نی نی میخواد، یعنی دخترمون دلم امشب...

بوسسسسسسسسسسسززززز....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

emrooz pastilamo narahat kardam kheyli emruz bad budam kheyli saresh dad zadam shikundamesh aziatesh kardam

daste man nabood asabi shodam asabim kardan hame engar mikhan mano aziat konan

pastilam mano bebakhsh be khatere un harfam ke baes shod to berio alan in commento bezari baraye...

pastilam midunam gheyrate bi jayi bood vali mano bebakhsh eshgham

man ghasd nadashtam aziatet konam

eshgham man asheghetam ashegham fekr konam mokh nadare inaro bezan be hesabe in dele divoonam bashe?

faghat mikham ino bedooni ke toro bishtar az harchizi ke tu in 2nya va 2nyaye dige fekr koni doost daram asheghetam eshgham

نوشته شده در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

سلام پاستیل من حالت خوبه؟

پاستیل جونم الان سر کار هست میدونم خسته شده

چند روزی نبودم روزهای سیاهی داشتم روزهای سیاهی ساختم واسه پاستیلم ولی جای جبران هست میدونم

عزیزم خیلی دوست دارم میدونم که میدونی بابت گریه هم معذرت میخوام نتونستم جلوشو بگیرم

تو نیمی از وجودمی به همین راحتیا ولت نمیکنم اومدم که باشم...

اومدم که باشی...

اومدم که ما بشیم

نوشته شده در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

عــــــــــــــــــــــــزیـــــــــــــــــــــــــــــــــزم

خوش اومدی....

خیلی زیاد...

هیچی نمیتونم بگم...

الان هم مثل همون لحظه شدم که نمیتونستم حرف بزنم

قلبم تند میزنه

نفس بریده بریده میشه...

خیلی نگرانت بودم...

خدارو شکر که اومدی...

خدایا شکرت....

خدایا شکرت...

 

 پاستیل...

نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

من...

تو ...

شب...

روز ...

بیداری...

رویا...

شب...

با تمام شهاب های اسمانیش...

روز...

با تمام رویاهایش...

من... دلتنگم...

دلتنگ شب و روز...

با تمام شهاب ها و رویاهایش...

نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

امروز خوابتو دیدم...

داشتی دعوام می کردی که چرا سراغتو نمی گیرم...

نگات کردم...

گفتم.. گوشیمو ببین... ببین چقدر اس ام اس هست که pending مونده

گفتم روی صفحه گوشیم دائم calling love me  هست...

گفتم دائم دارم گوشیتو می گیرم...

اما هربار... دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است

از این جمله بدم میاد... خیلی...

گفتم اصلا اگه باورت نمی شه برو وبمونو بخون...

همه حرفامو اونجا برات زدم...

وقتی نبودی بشنوی... برو بخون...

اومدی... خوندی... چند لحظه بعد...

نگام کردی در آغوشم کشیدی و گونمو بوسیدی....

نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

امروز ۵ شنبه بود...

صبح با بی حوصلگی پاشدم و رفتم سرکار...

تا ٢ بیشتر نموندم... منی که باید تا ٩ شب می موندم...

ساعت ٢ اجازمو گرفتم و زدم بیرون...

بی حوصلم .... حوصله هیچی ندارم...

فردا جمعس.... بازم همه برنامه ای که ریختی بودی بهم خورد...

این هفته هم اینجوری گذشت...

من به هیچی دیگه امید ندارم... حتی زندگی...

دلم تنگ شده...

وقتی اینجا می نویسم فکر می کنم میخونی...

نگرانم... نگرانتم... امیدوارم خوب باشی...

دلم برات تنگ شده....

 

 پاستیل کوچولو... تنها

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

دلت گره دلم شد و نبودت جای پای خاطره !

هر روزی که گذشت ، از کمبودت که پر از فاصله های تهی ست ، حلقه ای ساختمو

کنون گردنم مملو است از طوق حلقه های فاصله هامان ! طوقی که برایم گردن بندی

 زیبا از جدایی هامان ساخته ،و باز مرا متصل به تو کرده است !!!

هذیان های دلتنگی دل ِ اسیر من...

دلم که حرف می زند نگاه با طراوتش ،  پر از سکوت می شود

و از پس نبود تو نشانه های بی عبور ، گدای کور می شود !!!

تو رفتی و صدای شعر های من ،  پر از عبور می شود ........

پر از عبور ، پر از عبور عابران بی حضور می شود !!!!!!!!!

و این دل خراب من حکایت نوای نور می شود ....................

و این صدای پر طلب ، دعای سالکان بی سلوک می شود ......

                                                                   

* هر لحظه ی نبودت ، پر است از حضورت و خالی از عبورت ......

تا به کی نباشی و اما من پر از وجودت ؟؟؟؟؟؟؟

* خسته که می شدم ، دل گرفته که می شدم ، دل تنگ که می شدم ،

صدایت آرامشم بود ، خسته ام که می کردی ، دل گرفته ام که می کردی ، دل تنگم

که می کردی ، باز هم صدایت آرامشم بود !  و اکنون : خسته که می شوم ، دل گرفته

 که می شوم ، دل تنگ که می شوم ، یادت آرامشم است !!!!!!!!!!!!!!

 

 پاستیل لیموئی که بدون تو داره تلخ میشه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

امروز...امشب...

تنهام.تنها بودم...تنها هستم... 

ژلم... کسی که همیشه پیشم بود.. امروز... نبود...

 نبود تا براش از کار جدیدم تعریف کنم

 بهش بگم چیکارا کردم...

 نبود تا هر دقیقه بهش اس ام اس بزنم و بهم زنگ بزنه...

 نبود تا ببینه چه طوری بهم گذشت...

 نبود... وقتی صدای گریشو پای تلفنم شنیدم..

 وقتی زنگ زد و با گریه گفت مواظب خودت باش

 وقتی گفت مجبوره بمونه...

 وقتی صدای هق هقشو شنیدم...

 داغون شدم... دیووونه شدم... سکوت کردم... بغضمو خوردم.. تا قطع کرد...

 بعد...

 نشستم روی زمین و هق هق کردم...

 دیگه هیچ کاری نتونستم بکنم

 دیگه دستام می لرزید... دیگه نتونستم کارمو ادامه بدم

 داغون شدم... داغون... کمرم خرد شد... شکستم

 موندم... و اشک ریختم

 گریه میکردم و توی دلم برای ارامش اون دعا میکردم

 ایت الکرسی میخوندم ... صلوات می فرستادم...

 توی دلم به خدا التماس می کردم خدایا ارومش کن

 خدایا نذار بهش سخت بگذره..

 التماسش کردم... التماسش کردم...

 وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدایا...

 چه طوری داره بهش میگذره؟؟خدایا نشینه یه گوشه گریه کنه هــــــــــــــــــی

 خدایا ... یادم میفته دیوونه میشم.. خدایا خودت کمکش کن...

 خدایا صدامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو می شنوی....

 خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 با تــــوام...

 خدایا ... 

 می ترسم حالش بد بشه... خدایا ....

 خدایا تو میدونی....

 پس کمکش کن... کمکمون کن...

 کمکم کن..

 حالا ژله ی من...

من اومدم خونه... دست خودم نبود... بالا داشت برف می یومد...

کاپشنمو دستم گرفته بودم وتوی خیابون راه می رفتم...

نمیدونم سردم نبود...

نمیدونم...

فقط راه می رفتم... و موبایل به دست شماره تورو می گرفتم...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...

واای وااای واای..

دیر میگذشت..امروز چهارشنبه بود... رفتم تا سرکلاس... اما نتونستم بشینم

معذرت خواهی کردم وزدم بیرون...

سرکلاسم نتونستم بشینم... تلفن هیچ کسو جواب ندادم...

نگاهم به گوشی بود اما منتظر تماس تو بودم نه کسی دیگه...

دلم برای تو تنگ شده بود... دلم برای حرفات تنگ شده بود...

وای خدایا .... وای خدایا...

دارم دیوووووووووووووووونه میشم...

مثل کلافه ها... مثل اینا که یه چیز گم کردن...

نیممو گم کردم...

مثل اینایی که هیچی براشون نمونده ... شدم...

ساعت 10 رسیدم خونه... تو نبودی...

هیچ کاری نتونستم بکنم...

همش می گفتم نه بابا خوابی...

پاشو... حتی یه بار زدم تو گوش خودم..

میخواستم بیدار بشم... بیدار شم...

تا رسیدم کامپیوترو روشن کردم...

فکر می کردم توی مسنجر منتظرمی...

یاد صبح می یفتم.. یاد دیشب...

خوشحالم که دیشب تا صبح باهات بودم...

تا صبح...

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

دارم دیونه میشم...کی تا صبح باهام حرف بزنه...

کی دومین روز کاریم... صدام کنه و با ناز بیدارم کنه...

کی بهم بگه عشقم بیا بقلم...

کی بهم بگه....پاستیل... پاستیل...عاشقتم...

تشدید داره بگه..بگه عاشقتم...

حالا... کجایی ببینی ... کجایی تا بهم بگی...

من تکیه گاهتم...

نگاه قوی و محکم...

بیا عشقم...

من قربون این اشکات بشم. 

 پاستیل خسته... پاستیل تنها...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

توی روزگاری که دل واسه شکسته...

قیمت طلای دل قد سنگ و آهنه

بین این هم غریبه یه نفر مثل تو میشه...

اشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه

با صبوری با من دلخسته سازش می کنه

تو نباشی نمیخوام لحظه‌ای رو سر بکنم

نمیدونم بعد تو من چیو باور بکنم

نمیتونم نمیتونم که تورو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه

با صبوری با من دلخسته سازش می کنه

توی روزگاری که عشق دیگه رسم زندگی نیست..

وقتی تو دلهای سنگی هیچ کسی همیشگی نیست

بین این همه غریبه یه نفر مثل تو میشه

اشنایی که تو قلبم میمونه واسه همیشه...

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه

با صبوری با من دلخسته سازش می کنه

 

 

 پاستیل خسته... پاستیل تنها...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

از فردا دارم یه روز جدیدو شروع میکنم...

کمی می ترسم...

دلم کمی نمیخواد...

دلم می خواست برم پیش خودش...

اما...... نشد....

برام دعا کن

ژله ی من... نگرانمه...

فقط میگم عزیزم نگران نباش و مرسی مهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــربونم...

 

 پاستیل

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

ببین...

امروز که نیستی...

امروز که نبودی

فهمیدم هیچ کس نمیتونه جای تورو بگیره...

جات خیلی خالیه پیشم...

تنهایی عجیبی باهام همراه بود...

اما ... عزیزم...

اشکال نداره...نگران نباش...همه چیز درست میشه...

همه چیز....

ما میدونیم که مقصر تو نیستی ...

تو هم قول بده اروم باشی...

اروم .... اروم...

و یادت باشه... همیشه یه دستی هست

برای اینکه روی قلبت بذاری و به خواب بری

 

 پاستیل... آژانس...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

میدونی عشقم عشق ما از کجا شروع شد؟

از همون موقعی که من چشاتو دیدمو مست شدم

میدونی عشقم از خدای خودم ممنونم که تورو بهم داده

چون اگه الان پاستیلی نبود احتمال ٩٩%من الان نبودم

میدونی عشقم بابت سرفه ها نگران نباش میرم دکتر عزیزم چشم

......

عشقم از فردا داره میره سر کار خیلی نگرانم ولی اینم از الان بگم بدونی وقتی ما بهم

رسیدیم دیگه میدونی که میای پیش خودم

جایی نمیذارم بری

خلاصه عشقم......

 

 

 

 

 

عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتممممممممممممممممممممممممممممممممممم...

 

 

 

 

 

 

 ژله...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

 اطلاعیه:

این پاستیله که اینجا می نویسه همه می شناسن دیگه ؟؟؟

عشق من... خب؟

بعدشم از این به بعد دیگه زنمه

بعدشم قراره من فداش بشم

بعد هرکی بهش تو بگه با من طرف هست

همین

در مورد حستم عزیزم بذار به وقتش ثابت بکنم...

 

 

ژله...

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

 ژله گریه کرد امروز...

من فقط احساسمو گفتم...

فکر کردم این قدر م ح ک م شده که گوش بده

بهم کمک کنه و بگه که چی کار کنم...

فقط بهم بگه...

بگه با این حس باید چی کار کنم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

همین...

 

 پاستیل... اوژانس..(البته میدونی که من بدون ر میگم...)

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

شب

من

تو

ما

صدای شب

حرارت تنت

شیرینیه لبات

نرمیه تنت

صدات

نفس  نفس زدنت

 صدای شیرین زندگی.....یعنی وجود تو در هر لحظه ی من

 

 ژله... شهاب اسمونی...

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

ژله: پاستیل من؟؟؟

عشقم ، منو نگاه کن...

یه سوال دارم ... بپرسم؟؟؟

پاستیل: چی؟

ژله: من ادامه بیداری توام یا تو ادامه خواب من...!...

 پاستیل: نمیدونم

شاید تو ادامه خواب من

 و من ادامه بیداری تو و شاید هردو

 نمیدونم

ژله aaaaa...!....

ژله: پیدا شو که میترسم از بستر بی‌قصه، پیدا شو نفس‌بُرده میترسه ازت غصه، بی‌وقفه‌ترین عاشق! موندم که تو پیدا شی، بی تو همه چی تلخه باید که تو هم باشی.

پاستیل: ژله....

ژله: جانم

پاستیل: واقعا این طوری میخوای ؟

ژله: چیو چه طوری میخوام ؟

پاستیل: : پیدا شو که میترسم از بستر بی‌قصه، پیدا شو نفس‌بُرده میترسه ازت غصه، بی‌وقفه‌ترین عاشق! موندم که تو پیدا شی، بی تو همه چی تلخه باید که تو هم باشی.

ژله: اره میخوام که توام باشی...

مگه بده ؟

پاستیل: نه

من می ترسم...

همین...

ژله: نترس عشقم...

من عاشقتم...

و می مونم...

تا اخر عمرم...

پاستیل: : از چیز دیگه می ترسم

ژله:  باور کن منو....

این ژله رو باور کن...

مخاطب خاص من

از چی می ترسی عزیزم...

پاستیل : زنگ زدن...

قراره بیان برای بله برون و مهربرون

ژله: غلط کردن...

... خوردن....

کجا بیان؟

با اجازه کی؟

تو اصلا بله دادی؟

اره دادی؟؟

تو گفتی بیان؟؟

مامانت گفته؟

به مامانت از قول من همین الان بگو

بگو که من یه کم کار داشتم

ولی تمام شد

همو می بینیم...

و میام خواستگاری

همین

هیچ کس حق نداره پاشو بذاره تو اون خونه

فهمیدی؟

پاستیل : حالا تو چرا سر من داد میزنی؟

ژله : به مامانت همه اینارو بگو...

داد نزدم عشقم...

 تو زن منی

من با تو خوابیدم

با تو پاشدم

 من شبمو با تو صبح کردم

مگه من وتو با هم یکی نشدیم

تو مال منی... مگه نه...

ببین من فقط تورو دارم... می بینی؟

دوستت دارم.

منو نگاه کن...

تنهات نمیذارم تو مال منی

مال منم می مونی...

من وتو مال همیم

منو نگاه کن

درد و بلات بخوره تو سرم

میای بغلم ؟؟؟

پاستیل: : بیام یه دفعه میزنم زیر گریه حالت بد میشه

پاستیل: : نه

بیا حالم بد نمیشه مگه من تکیه گاهت نیستم ؟

من تکیه گاهتم...

نگاه قوی و محکم...

بیا عشقم...

من قربون این اشکات بشم.....

 

 پاستیل و ژله

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

پرم از حرف

پرم از غصه

پرم ازتنهایی...

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

سلام

نیمه من...

امروز یه  جوری بود...

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

من نمیدونم امروز چرا این جوری شد

می دونی دلم میخواد باهات حرف بزنم

ولی ... احساس میکنم راحت نیستم...

نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر میکنم این وبلاگ خیلی کمکم می کنه...

می تونم حرفامو بهت بزنم

فکر میکنم وقتی پای تل هستم...

حرف می زنم ناراحتت می کنم...

شاید حرفامو با منظور می گیری...

اما...

نیمه من.... گریه

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

وقتی تو باورهای زندگیه پاستیلی غرق هستی خیلی بده پاستیل زندگیت محکم بزنه در گوشت...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

سلام پاستیل دیشب جواب این پستتو ندادم چون عصابمو خورد کرد و واقعاا واسه خودم متاسفم که باعث شدم همچین فکری بکنی...

بال و پرم بودی خبر نداشتی تاج سرم بودی خبر نداشتی سایه به سایه هر طرف که بودم همسفرم بودی خبر نداشتی...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

یه هفته دیگه از اون ۵ شنبه کذائی می گذره

بعضی موقع ها .. وقتی گذشت روزها و هفته ها را می بینم

فکر می کنم و به خودم میگم تو واقعا اشتیاق دیدن منو داری؟؟؟!!!

روزها می گذره و ما حتی لحظه ای کنار هم نیستیم و نبودیم...

تلفن... sms ... و گاهی مسنجر...

یه رابطه مجازی که با این ها فقط بیشتر میشه... ولی....

تا کی؟؟؟!!! نمیدونم؟

فقط میدونم... این قدر اشتیاق دارم که...

وقتی دیگران رو می بینم وقتی تو خیابون تنها قدم میزنم

وقتی چشمم به افرادی می یفته که دوشادوش هم دارن راه میرن

و رفتارشون نشون میده که شاید هفته ای دو یا سه بار شاید هم بیشتر همدیگرو می بینند

دلم می گیره...

دلم کسی رو میخواد که شانه به شانه ام  قدم بزنه...

 

پ.ن: لطفا ناراحت نشو ... خیلی سخته... من هرلحظه منتظرم ولی تو....انگار راحت تر روزها را می گذرانی ... و به گوش کردن صدایمان قانعی

پ.ن: اینو هیچ وقت فراموش نکن که من از انتظار متنفرم...

 از اینکه باید منتظر باشم تا روزی اگر شد و اتفاق خاصی نیفتاد تا ببینمت...

پ.ن: ببخشید...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

میدونی...

روز خوبی بود...

اولش یه کم خوب بود...

امروز تنهات گذاشتم خیلی

ببخشید........

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

نیمه ی من امروز کوچولو تصادف کرده مراقب خودت باش خیلی نگران شدم

من تازه تورو به دست آوردم به همین راحتیا خیال ندارم از دستت بدم پاستیییللل...

منتظرتم...

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

salam man nimeye digeye pastilam az emshab umadam shorooe postam bashe az farda...

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

یه روز نحس...

اومدم... تنها... منتظرت بودم...

گفتی ناراحت نیستی

تکیه گاه... یه اغوش برای گریه...

منتظرت بودم...

دلم میخواست در اغوشت بیفتم و هق هق کنم

و تو با انگشتان زیبایت صورتم را نوازش کنی...

گونه هایم... لبانم...

نگاهی در چشمانم....

اشک هایم را پاک کنی و مثل همیشه بگویی که....

عاشقت هستم...

نبودی ... ندیدی...

اس ام اس زدم...

زنگ زدم...

اما جواب ندادی...

امشب و امروز از ان روزها بود...

دریا دریا دلتنگی...

ناگهان....

call wating....

کسی که فکر می کردی نبود...

رفتی و از ان به بعد ازت دیگر خبر نداشتم...

نه زنگی و نه اس ام اسی...

امروز سه شنبه بود...

همیشه می گفتن سه شنبه ها نحس است...

و من امروز  باورم شد...

سه شنبه ها نحس است...

 

 پاستیل

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

یادته بهم گفتی هر موقع خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ...

گفتم: اگه بارون نیومد چی؟؟؟

گفتی: اگه چشمای تو بباره اسمون گریش میگیره

گفتم: یه خواهشی دارم ... وقتی آسمون چشمام خواست گریه کنه تنهام نزار

گفتی: به چشم...

حالا من دارم گریه می کنم و اسمون نمی باره ....

تو حتی نیستی... از دور دست نگاهم کنی...

 

پاستیل

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

ساعت چنده؟!  یک شب

میگم بخوابیم که چهار صبح بتونیم بیدار شیم

بیدارت کنم؟؟؟

اوهوم

باشه عزیزم بگیر بخواب

یادت نره بیدارم کنیا

میدونی که دلم میخواد هر روز صبح شیرینی بخورم

هر روز صبح ساعت 4

 پاستیل

نوشته شده در یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

تو با منی حس می کنمت

همین جا روبروی خودم

صداتو می شنوم همه جا

یا شاید من دیوونه شدم

اگه تو ، تو اتاقم نیستی

چرا کنار تو می شینم

چرا دارم تو رو می بوسم

چرا دارم تو رو می بینم

من با توام عزیزم اسم منو صدام کن

می بینمت کنارم ، می بوسمت نگام کن

اگه تو ، تو اتاقم نیستی

چرا هوای تو ، تو خونس

چرا با تو حرف میزنم هر روز

نگو تو دلت این دیوونس

اگه تو ، تو اتاقم نیستی

چرا کنار تو می شینم

چرا دارم تورو می بوسم

چرا دارم تو رو می بینم

من با توام عزیزم اسم منو صدام کن

می بینمت کنارم می بوسمت نگام کن

من با توام عزیزم...

 

پاستیل

نوشته شده در یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

من پاستیلم

نیمه ی دیگم سه شنبه میاد...

دعا کنید زود بیاد...

 

نوشته شده در شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

ساعت چنده؟

 2نصفه شب ..

ببین باید بخوابم صبح زود باید پاشم...

کمی ناراحت باشه عزیزم بگیر بخواب...

تلفن رو قطع کردیم

هم من هم تو...

روی تخت غلت زدیم

از این ور به اون ور

نه من خوابم برد نه تو

هم من تورو میخواستم هم تو منو...

من به این فکر که واقعا خوابت میبره؟؟؟

و تو به فکر....

نه من خوابیدم نه تو...

صدای مسیج گوشیم خوشحالم کرد...

هم من تورو می خواستم هم تو منو...

ساعت چند؟

4 صبح...

پاشو عزیزم باید بری سر کار...

خوبی؟

نه زیاد؟

همه چیز تمام شد..

من و تو یکی شدیم...

شب قشنگی بود...

سرشار از احساس و یکی شدن...

 

پاستیل 

نوشته شده در شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

فردا بهترین روز زندگیمه...

فردا عشقمو می بینم...

فردا صبح...

فردا ظهر...

چند قطره برف

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است

شماره مورد نظر اشتباه است

همه چیز ریخت بهم...

سرد شد

استخونام یخ زد

همه چیز خرد شد

گلا دور انداخته شد

من بودم تو بودی

نه من دیدم نه تو دیدی

کمرم شکست...

قلبم ایستاد

نفسم ایستاد

زبانم قفل شد

نفس بریده بریده...

من گریه تو گریه...

برف بارید

همه چیز خراب شد...

 

پاستیل

نوشته شده در شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات () |

Design By : Night Melody